X
تبلیغات
..: راسـپــیــنـا :..
در اینجا فقط نظراتم رو ثبت می کنم





+ نوشته شده در  بیست و نهم اسفند 1392ساعت 0:0  توسط حنیف 

سلامی گرم به خوانندگان همیشگی راسپینا Gemini

به پاس این تبار پارس ، آغاز سال نوی ایرانی و نوروز در قلب هر ایرانی می تپد ؛ آن هم در دل و امید ، از اهورا می خواهم دل های ایرانیان را شاد و این سال نیک را برای همگان به ارمغان بیاورد . نوروزتان همیشه پاینده و سرافراز. 


مخاطب عزیز 

میدونی اگه توی ( منظورم داخل هستش    ) سفره هفت صین (همون سین خودمون !) در کنار خانواده ات نباشی و منتظر پول جیب بابات و غذای خوشمزه مامانت باشی اونوقت باید بری فست فود ( ببخشیدا پارسی رو پاس نمیدارم    ) بوخوری واقعن خعیلی می چسبه به دل عادم والا بوخودا.....  تازه میگن که عادم مغرور که باشه باید به جلاد بگه یه وجب بلندتر گردنشو بزنه لامصب صاحاب راسیپنا بدجوری فک می کنه که مخاطب خاصش خیلی خنگوله ؛ نوموفهمه ، اصلن به من چه ! بخوای نخوای بری کنار سفره هفت صین کلن به منم ربطی نداره والا بوخودا ... میدونی چی میگم ... هیچی ... نمی خواد بدونی همون که خنگول بمونی بهتره . 

عاقای مصتعفی زبان اشاره زبان دوم منه اونم بدجوری طبیعی بدون افزودنی های غیر مجاز و کاملا شیمیایی بودار و بدون درگیری فیزیکی ؛ عاقا ... عاقا ... عاره همون مصنوعیه خودمونه اصلن من دوس دارم از غیر طبیعی استفاده کنم والا اگه از طبیعی استفاده کنم دیگه باید الفاظ رکیک رو هم سانسور کنم نمیشه عاخه می فهمی نمیشه ؛ حالا اگه توی بیابون کوسه بهتون حمله کرده باشه که مجبور نشی بری بالای درخت ... 

 

بابا ملت میگن رابط  

اون خنگوله میگه مترجم  Happy Dance

منم میگم هیچی نگید بهتره اصلن بیاین بریم پرتقال فروش رو پیدا کنیم ، منم باهاتون میام چون میخوام چار پنج کیلو شایدم بیشتر پرتقال آبمیوه گیری بخرم عاخه خیلی خوشمزن ..... نگووو دهنم آب افتاد ..... 

ها ... 

هااااا ..نه بابا ... مگه میشه عادم عاقل به رابطش بگه مترجم ! بابا مترجم واسه زبان خارجیه ، نه فارسی به فارسی ، اگه فارسی به زبان خارجکی بود اونوقت بوگو مترجم لامصب 

کودوم آدم عاقل پیدا میشه که به فارسی به فارسی بگه مترجم ! خخخخخ خیلی بامزه ای بوخودا ... بازم ادامه بده یکمی بخندیم . ملانصرالدین هم نتونست مارو بخندونه ولی تو خیلی بانمکی . 

ادامه بده جیگر مصتعفی ... ما را هم خوشحال می کنی توی ایام عید حوصله ملت رو از بیکاری در میاری خودا وکیلی ، خودش یه نوع کار خیر هستش  کلی هم ثواب می کنی اونوخ دربست بدون هزینه ایاب و ذهاب مستقیم بهشت میری . 

آهان یادم اومد شنیده بودم توی بهشت هم چندا حوری هستن باهم با زبان اشاره طبیعی حرف میزنن ... خدا کنه حقیقت داشته باشه ... خیلی خوشحال میشم با حوری ها در ارتباط باشم یکی بره از طرفم بهش سلاممو برسونه و بهش بگه من کلی منتظرشم ...  



+ نوشته شده در  بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 8:29  توسط حنیف 


پس از مدتی تمامی نوشته هایم رو پاک کرده بودم با خودم می گفتم بلاخره از شر این غائله های وراجی اطرافیان راحت شم ولی می بینم بیماری واگیر دار طرف هنوز گریبان منو گرفته هنوزم درمان نشدم ....

میبینم این ماجراهای دبیرکل مستعفی واقعا بطور کامل مستعفی کانون ناشنوایان ایران در سالهای قبل از 92 هنوز تموم نشده ، حالا چرایش بماند هنوز و باز هم پایش را از گلیم دراز کرده نمی دونم چرا به صورت مجازی ابراز علاقه کرده ما هم خسته نشدیم از این امرونهی های تکراریشون !!! نقش زیبای دبیرکل مصتعفی (میدونم اشتباه نوشتم !!!) در سالهای قبل از 92 کم کم دیگه از دیده های تاریخ کانون ببخشید منظورم کتاب تاریخ درسی مدارسه همونطوری که سلسله هخامنشیان توی کتابهای درسی تاریخ بچه ها حذف شده و بجاش سلسله دانیاسورها رو گذاشتن ... کلا سر و تهش رو بهم چسبوندن ... بسی جای خوشحالی هست و امیدوارم روزی بابت این موضوع به همه شیرینی بدم البته قول نمیدم ...  

بگذریم .... 

1-     راجع به ترجمه ها باید بگم که امیدوارم مسئولان کانون ناشنوایان ایران برای رفع این وراجی ها ؛ یک نفر را از وزارت امور خارجه استخدام کنه واسه خودش که طرف بعدا دچار سردرگمی نشه اینقدر به خودش خرج بده پول قبض آب ، برق و اینترنت رو پرداخت کنه . تازه سلول های خاکستری مغزیش هم انرژی هدر نده حیف این همه صرف خرید و پختن ماهی کرده . . . . 

 

2-     حالا همه دوست دارن از الفاظ رکیک و خوشگل به صورت زبان اشاره طبیعی ، بله به طور کاملا طبیعی "همون از تولید به مصرف خودمان" استفاده کنن مسئله ای نیست و ما هم بطور کامل خوشمان می آید و تایید می نماییم. بله بله درست شنیدید کاملا صحیح الویت اول و در صدر اول و بالای بالا مورد علاقه مان می باشد و باید در اولین قدم خودمان از این زبان اشاره کاملا طبیعی اونم بدون افزودنی های مجاز غیرشیمیایی و کاملا فیزیکی در اولین قطعنامه دلخواه خودمان بیاید در غیر این صورت تمامی موارد با زبان کاملا غیر طبیعی باطل است . 

 

3-     حالا بیایید بین مترجم و رابط چیزی کشف کنیم که نه اون ناراحت بشه نه این اخم کنه بگه این ****رها چیه نوشتی (ببخشید اون ستاره ها یکمی غیرمجاز بود !) یکمی اخماتونو باز کنین یکمی لبخند ملیح و توخالی بزنین و کسی نفهمه بیایید چیزی کشف کنیم که بین مترجم و رابط وایسته و نقش چیز بی گناهی رو بازی کنه . طفلکی اومده کمکمون کنه حالا اینا اومدن اسم واسش انتخاب کنن دعواشون شد ؛ بوخودا اینا عجب موجودات بدبختی هستن !!! من کشفش کردم ولی یادم رفت اسمشو ، چون جایی یادداشت نکرده بودم . 

 

4-     امضاء کردم ندیدی به من چه میخواستی ببینی اصلن ..

 

 

+ نوشته شده در  چهاردهم اسفند 1392ساعت 15:30  توسط حنیف 


همه چی از اونجا شروع میشه که حرفی داشته باشی الکی که نمی شه چیزی بمونه و نگی ، همه چیو همونجا هم تمومش کن ؛ می خوای بگی لاقل چیزا رو تو دلت نگه ندار ، من اینجا حرفایی برای گفتن دارم که هیچ کدومشون قابل گفتن نیستن بفهم دلم سنگینی می کند به قول سیدعلی صالحی: "دستمالی سفید ، پاکتی سیگار ، گزیده ی شعرِ فروغ و تحملیِ طولانی بیار احتمال گریستن ما بسیار است ". . . میشه در گوشه ی کافه ای بشینی ، پر از فکر تنهایی نوشتنو شروع کنی حنیف . . . حرف خاصی نیست این روزایی که با خودم می گذرونم تصور من به کیفیتش بستگی داره با کتابایی هست که میخونیش ، فیلم هایی که میبینیش ، حرف هایی که میزنیش . . . افسردگی برام عجیب و غریبیه که آدما فقط  وقتی که دچارش میشن که یک دلیل واقعی داشته باشن که بتونن در موردش حرف بزنن و وقتی که جز هیچ کدام از این دسته ها نباشی و نتونی در موردش حرف بزنی . . . افسرده نیستی که مرض داری خودتو اینجوریا نشون بدی . . . ناشکری از خودته ، قدر زندگی خوبی که در آن قرار داری رو نمیدونی ، قدر موقعیتت رو . . . کارت رو . . . قدر اینو حتی در بدترین حالت آزادیه که در اون قرار داری و میتونی کاری بکنی ، درس بخونی ، ازدواج کنی ، بچه دار بشی و پیر شی و آخرشم به درک واصل شی . . . ببینم مگه توی این زندگی چند بار پیش میاد که هر آدمی هم سطح و هم فکر خودتو پیدا کنی تا دوستش بداری . . . یا هر چیز دیگه ای که همون یک بار هم به هزار دلیل ؛ پس باید راهتو بکشی و بی اعتنا به این چیزا رد شی . . . و همه چی اینجا تموم میشه و میدونی که همیشه همینجوری هم باقی می مونه و دوستش نداری مثه مرگی که سراغت میاد و سرد میشی و سرد باقی می مونی . . .

 

پانوشت:

ذهن این روزای من همش درهم و برهم هستش که هیچ اعتنایی به آدمهای دور و بر خودمم ندارم ؛ بذار هر چی دلشون می خواد بگن زندگیه آدمها به من هم ربطی نداره که بخواد چی بشه و نشه .

+ نوشته شده در  بیست و ششم بهمن 1392ساعت 0:5  توسط حنیف