|
در اينجا فقط نظراتم را ثبت ميكنم ؟!...
|


بدینوسیله به اطلاع افکار عمومی میرسانیم ، احمد باطبی عضو کادر مرکزی مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران و از شناخته شده ترین چهرهای جنبش دانشجویی و زندانیان سیاسی در سه دهه اخیر حکومت جمهوری اسلامی در پی اقدامات جدید و تهدیدات روزافزون دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی در فروردین ماه سال جاری با پایان یافتن مرخصی استعلاجی خود و در آستانه بازگشت به زندان جهت ادامه حکم 15 سال زندان خود ناچار به خروج از ایران گردید.
بر پایه گزارشات دریافتی ، وزارت اطلاعات دست به اقدامات گسترده ای جهت یافتن نامبرده و جلوگیری از خروج ایشان از کشور زد . این تلاشها اعم از تحت فشار قراردادن بستگان ، دوستان و همراهان نامبرده جهت افشای موقعیت مکانی وی و همینطور اعزام نیروهای امنیتی به مناطق مرزی و مورد گمان که احمال تردد وی در آنجا وجود داشت و تعقیب و گریز تا عمق خاک کشور همسایه باعث نگرانی این مجموعه نسبت به سلامتی و شرایط این عضو ارشد خود گردید .
علیرغم خروج احمد باطبی از مرزهای رسمی کشور ایران این مجموعه گزارشاتی از تداوم تهدیدات بالقوه دولت ایران بر علیه این فعال مدنی در اختیار دارد . مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران ، در سایه موقعیت آسیب پذیر این قربانی نقض حقوق بشر در ایران ، نسبت به هرگونه اقدام دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی برای در خطر قراردادن جان و سلامت جسمی و روانی وی و یا اطرافیان وی عمیقاً ابراز نگرانی مینماید و خواهان ورود تشکلات بین المللی مدافع حقوق بشر به موضوع برای نجات وی از خطر میباشد.
این فعال سرشناس حقوق بشری در قالب عضویت در کادر مرکزی این مجموعه موفق به ایفای نقش ارزنده ای در دفاع بدون تبعیض از قربانیان نقض حقوق بشر در ایران گردید و اینک نیز علاوه بر عضویت در کادر مرکزی - راهبری مجموعه ، در نقش سخنگوی برون مرزی مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران به مبارزات خود بر علیه نقض حقوق بشر ادامه خواهد داد.

تو نيستي كه ببيني
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاريست
چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري
به آن ترنم شيرين
به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب مي نگری
تمام گنجشكان
كه درنبودن تو
مرا به باد تمسخر گرفته اند
ترا به نام صدا مي كنند
كنار باغچه ها
زير درخت ها
لب حوض
درون آينه پاك آب مي نگرند
طنين شعر تو
نگاه تو
درترانه من
تو نيستي كه بيبني چگونه برميگردد
نسيم روح تو در باغ بي جوانه من
ترا چنانكه دلم خواسته است ساخته ام
هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير را
ميان آن همه صورت ترا شناخته ام
تو نيستي كه ببيني
چگونه با ديوار
چراغ آينه ديوار بي تو غمگينند
تو نيستي كه ببيني
چگونه از ديوار جواب مي شنوم
غبار اندوه بال گسترده است
غروب هاي غريب
در اين رواق نياز
پرنده غمگين
ستاره بيمار
دو چشم خسته من
در اين اميد
هميشه بيدار است
تو نيستي كه ببيني
ببینید مراسمی که در روز جمعه 27/2 برگزار شد خوبی ها و بدی های خود را در تاریخ خود ثبت کرد و آنچه ما میخواستیم تا حدودی به نتیجه رسیدیم .
کسانیکه با برگزار کردن این مراسم مخالفت میکردند و یا میگفتند مراسمی که از برنامه های یک مهدکودک هم ضعیفتر است .... ولی من با اکثریت موافقان روبرو بوده ام که چنین برنامه ای به نفع همه ما بوده است حتی به نفع مخالفان ما ، ببینید زیباترین قسمتی که در مراسم برگزار شد نشان داده شده که خیلی ها را قانع کرد که چنین برنامه ای به نفع کانون بوده است .
اما در اینجا باید بگویم من در اینجا نمی توانم برای همه توضیح بدهم که چنین بوده و نبوده ولی تا حدودی موفق شده ایم تا به آنچه بخواهیم برسیم ولی همچنان مقصریم که نتوانسته ایم خواسته های دیگران را برآورده کنیم و به بزرگی خودشان ما را ببخشند .
به امید موفقیت های شما و کانون
بیست ونهم اردیبهشت ماه سال هشتاد وهفت
سرانجام سهم تو رفتن شد و سهم من ماندن!
سهم من از عشق , چیزی بیشتر از رویایی دل انگیز و شیرین نبود.
ولی حالا به همین رویای شیرین قانعم!
برو و نگذار نگاه سرد و بی مهرت حلاوت این رویا را
به تلخی بدل کند...
به همین رویای شیرین قانعم!
به رویایی که که با گذراندن آن از ذهن و قلب
عطری دل انگیز تمام وجودم را پر میکند !
آرامشی عجیب در درونم موج میزند!
عزیز دل:
یاد تو را به آن روز که اولین بار دیدمت خلاصه میکنم
و روزهای تنهایی و بی مهری را خط میزنم
تا همچنان در ذهنم نجیب و مغرور جلوه کنی,
همان طوری که همیشه بودی و هستی و خواهی بود .
نمی خواهم برایت از تنهایی هایم بگویم ...
از چشمان همیشه منتظرم...
از بی قراری هایم...
از گریه های شبانه ام درکنج عزلت و غم...
نمی خواهم بگویم که اینها بهای عشق است.
دریغا که عشق من در باورت نگنجید
و شکوفه های محبت در قلبت جوانه نزد.
عزیزم :
می دانم که خسته شده ای
می دانم که تاب ماندن نداری
می دانم قصدت رفتن است.
برو که دیگر وقت رفتن شده!
تو پرنده هستی و من گل
خاصیت پرنده رهایی و رفتن و پریدن است
و بخت گل ماندگاری و اسارت خاک و پرپر شدن .
برو و حتی نگاهی به پشت سرت نکن که
دلم بیش از این نلرزد !
اگر بگویی خداحافظ جوابت رانمی دهم
فقط رفتنت را تماشا میکنم
نگو خداحافظ که پل برگشتنت ویران می شود!
برایت پلی میسازم از جمله ((به امید دیدار دوباره))
که اگر خواستی برگردی راهی برای برگشتنت باشد.
برو و یادت باشد که اینجا همیشه قلبی به خاطر تو در طپش است.
هر چند که می دانم فراموشم میکنی.
فراموش میکنی کسی را
که باتمام وجود دوستت دارد .
عزیزم ,میدانم
که مرا فراموش میکنی

از عشق تا مرگ
از عشق تا زندگی
دفتر خاطراتم را ورق می زنم
چند شاخه گل خشک ، یک گیتار شکسته
ساعت کهنه دیواری می گوید:
زمان می گذرد، عشق تو از یاد می رود
رهسپار دیار غربت می شود
باغی در صدا، باغی در سکوت
حکایتی از غم عشق من می کند
در کوچه تنهایی
باد شعر مرا زمزمه می کند
زندگی مجهول است
روزها افسون آن افسانه اند
صدا می آید
این همان صدای شعر من است
هنوز
نميخواهم بميرم ...
حال كه عاشق شدم دگر نميخواهم بميرم ..!!
اي فرشته مرگ اندكي صبر كن ...
هنوز به او كه عاشقش شده ام نگفته ام ..
دوستش دارم !!!
هنوز نگفته ام چشمانم منتظر يك نگاه اوست ...
هنوز نگفته ام زندگي بدون او برايم محال است ...
هنوزنگفته ام تنها بهانه نفس كشيدنهايم از اوست ...
هنوز نگفته ام هر سپيده دم تنها به ديدار او بيدار ميشوم ...
و هر شب با خيال چشمانش ميخوابم ..
هنوز نگفته ام دوست دارم در آغوشش بگيرم ..
و تنها در آغوش او بميرم ..!!
![]()
راست است که من ا زسرزمینی آمده ام و آنها از سرزمینهایی...
من از نژادیم و آنها از نژادی...
اما اینها تقسیم بندیهای پلیدی است تا انسانها را قطعه قطعه کند و خویشاوندان را بیگانه بنماید و بیگانگان را خویشاوند...
.....که همه آثار عظیمی که در طول تاریخ تمدنها را ساخته اند بر استخوانهای اسلاف من ساخته شده اند.
.....در میان انبوه دخمه ها نشستم ودیدم چنان است که پنداری همه آنهایی که در دل دخمه ها خفته اند برادران منند.!!
موافقم كه چنين هست اما بايد بگويم كه اين مجله اي كه مي خواهد به چاپ دوم برود من كاملا مخالف هستم و جلوي ان را خواهم گرفت اما چطوري و چگونه ؟
در ضمن معناي نقد و منعقد را كه شما گفته بوديد درست هست البته «بايد توجه كنيم كه نقد يك كار با نگاه دقيق و عالمانه صورت مي گيرد هر چند بايد مراقب بود اشتباهي صورت نگيرد.ببينيد دانستن فنون نقد نيست كه انسان را منقد مي سازد، بلكه منعقد كسي است كه دانستن اين فنون زمان و مكان و نحوه استفاده از آن را به خوبي تشخيص مي دهد ... منعقد زماني مي تواند يك اثر را به درستي نقد و بررسي كند كه ضمن آگاهي به علم روز نقد و تشخيص زمان و مكان به كاري گيري آن «اطلاعات جانبي» نيز داشته باشد.»
ببينيد كه من تا موقعي كه به كانون آمده ام در جريان نبوده ام كه شما آنچه ميگوييد نميدانم بر شماها چه گذشته است... اگر امکانش هست برای من هم توصیح بدهید تا من هم در جريان باشم !!!
و هم اينك مديريت سنتي كانون ديگر براي ما كار ساز نيست و بايد از تكنولوژي برتر روز دنيا استفاده كنيم البته بايد بگويم رئيس كانون بايد با تكنولوژي روز و مديريت برتر داشته باشد كه چنين نيست ببينيد در اين ۸ سال براي كانون فعاليتهايي داشته اند مورد تحسين هست اما متاسفانه سياه نمايي هايي كه در اين سالهايي كه خدمت كرده اند بيشتر هست به نظر شما كار درستي هست كه ايشون در ميان همه حاضرين تحقير شود ؟ در حاليكه شرايط بحراني كنون بر كانون حكمفرماست !!!
در ضمن از اينكه وقتتان را براي ما مي گذاريد ممنونم ![]()
آقاي آبفروش شما از من خواستيد كه براي آنها بيشتر توصيح بدهم
همانطور كه از نوشته هاي خانم يا آقاي بي نام / دلسوز / … مشخص هست كه تحصيلكرده
و باسواد و بافرهنگ است كه چنين فكري را در سر ندارد بتوان آنچه كه شما مي گوييد
(باند بازي ) !!!
هرگز چنين نيست
همانطور كه مي گويم آزادي بيان حد و مرزي دارد نميتوان پا فراتر از آن گذاشت در غير اينصورت آزادي بيان نيست چيز ديگريست ميتوان گفت تخريب شخصيت خود و ديگران !!!!!
منعقدان دولت ؛ جامعه ؛ ورزش و فرهنگ هزاران موضوع ديگري را به ميان آورده اند كه مورد خوشايند
آنان نبوده هم اكنون از جامعه طرد شده اند و مثل مجله هاي زرد !
آقاي آبفروش من در وبلاگ شما به يك نكته اي دست پيدا كرده ام و از آن بي تفاوت گذشتم بي آنكه بدانم هم اكنون متوجه ان شده ام كه شما به عنوان سر دبير جامعه شناسي اين مقاله رو نوشته ايد كاملا اين مقاله متعلق به كانون هست نه خود شخص شما !!! ( بر خلاف اساس نامه كانون )
همانطور كه ميدانيد مسوليت پذيري در كانون بسيار سخت ميباشد كه بايد مراقب بود تا به كانون ضربه اي وارد نشود…
شما به سهام دروغين عدالت و بنهاي غذايي اشاره كرده ايد اينها همه واقعيت هستند اما وجود ندارند
به گونه ديگري ميگويم اينها همه در صدر برنامه دولت هست اما اجرا نشده اگر هم شده باشد 20% آن اجرا شده است .
من به عنوان يك شهروند ناشنوا نه يك همكار نه يك دوست از شما ميخواهم اين مقاله را از وبلاگتان برداريد يا عنوان آن را به خود اختصاص دهيد نه به عنوان دبير جامعه شناسي كانون !
اين را هم به آخرين مقاله ام اضافه ميكنم حساب كانون از سياست جداست !
اگر با آن مخالفيد به اساس نامه كانون مراجعه كنيد اگرهم مشكلي هست با خودم درميان بذاريد .
با آغازسال ۸۷ از سالهایی که از بحرانهای بزرگ گذشتیم و با موفقیت به اینجا رسیده ایم
بیایید یه نگاهی موشکافانه ای بیاندازیم :
- کانونی که با ریاست آن ( همچنان بر مسند قدرت و چیرگی بر ناشنوایان نشسته است ) به کار خود ادامه می دهد چه به ضرر و چه به نفع همه ما باشد همچنان پابرجاست و خواهد بود .
میخواهم توصیحاتی درباره وبلاگ آقای آبفروش را در اینجا بگویم ( به عنوان یه شهروند نه سردبیر !!! )
ایشون مطالبی نوشته اند که در نظرشان می گذشته و در وبلاگش نوشته به هرحال نوشتن و گفتن حکم اعدامی را ندارد . آزادانه و آزادی بیان را میتوان در نظر گرفت و گفت. ( به شرطی که توهینی در کار نباشد )
هر کسی اشتباهاتی دارد و اشتباهاتش را نمیتوان برگردن دیگران انداخت و یا سر پوش گذاشت .
خطاب به : یک شخص دلسوز/ ناشنوا / بی نام / . . .
شماها در بلاگ آقای آبفروش در بخش نظراتش به نام من اشاره کرده بودید !
که حساب من را از دیگران جدا کردید و بی آنکه من را بشناسید من را بعنوان کسی که آرزوی بدست گرفتن قدرت اصلی کانون دارد را نام می برید .
من شماها را بعنوان منعقد میشناسم و میدانم که با منعقدان میتوان گفتگو کرد تا مشکلاتی که خودش را نمیشناسد شناخت .( به شرطی که توهینی در کار نباشد )
حالا میخواهم بدانم که شما بدون آنکه من را بشناسید و بدانید من کیستم و چه کار میکنم .....چطور شد که نام من را به وسط کشیدید ؟!...
من هم بطور مختصر از مسولیتهایی که درکانون به عهده گرفتم را در اختیارتان میگذارم و قضاوت با شما !
روزهایی که بعد از سالها دوری از دوستان ناشنوا در سال 83 در کانون ؛ انجمن ؛ خانه ناشنوایان و فرهنگسرای شفق با ناشنوایان آشنا شدم و کانون را به علت با شخصیت بودن و قانونمدار بودن و هدفدار و آینده نگر بود انتخاب کردم
و بعداز چند ماه به شورای جوانان کانون ( مجله رسمی ) را پیشنهاد کردم (( که هم اکنون صدای جوان را مشاهده می کنید آن حاصل کار من نیست حاصلی که به دست کسی اختیار تام را در دستانش گرفته است )) و عضویت و مسئولیت آنرا به عهده گرفته ام و بعداز یک سال وقفه کار به دست دیگران چاپ و منتشر می شود که من هم اکنون رضایت خاطر آنرا ندارم و بخاطر شماها این مسئولیت را بعهده دارم و خواهم داشت هرچند به ضررم تمام شود اما به فکر آن هستم برای آینده شماها و نسل بعد از ما . . .
میدانم نسلی بعد از من می آید نگران آنهایی هستم که نگویند ما چه کارها کرده ایم و نکرده ایم . . .
و هم اینک قضاوت را به عهده شما میگذارم !